مینویسم با دلی اکنده از درد واه می نویسم خط بین خطی ...
//
/
//
/
می نویسم از بی محلی عشقم ...
از پاسخ ندادن های نامه هام...
می نویسم از چشم هایمنتظرم..
/
//
/
//
اره می نویسم ومینویسم تا اینکه شاید این محبوب یک روزی دلش بسوزه
و پاسخی به این نامه ها بده ...
نامه های که پر از حرف وقصه است ، اما نه قصه ای که خیالی ونوشته است
نوشته های که یک ادمی مثل من نوشته ...
/
//
/
//
بندها وخط های که با دلی پر از انتظار، واه گرمی نوشته شده
نوشته های که جوهرش اب چشم بوده...
و ورقه هاش یک صفحه قلبی که از بی کامی وانتظار
کم کم داره تکه تکه میشه ...
نوشته های که موضوع ان دوری از محبوب
و خیره شدن به راه بازگشت منتظران هست...
ليلي نام ديگر آزادي است
دنيا كه شروع شد زنجير نداشت. خدا دنيا را بي زنجير آفريد.
آدم بود كه زنجير را ساخت. شيطان كمكش كرد.
دل زنجير شد؛ عشق زنجير شد ؛ دنيا پر از زنجير شد؛ و آدم ها همه ديوانه
زنجيري.
خدا دنياي بي زنجير مي خواست. نام دنياي بي زنجير اما بهشت است.
امتحان آدم همين جا بود. دست هاي شيطان از زنجير پر بود.
خدا گفت: زنجيرت را پاره كن. شايد نام زنجير تو عشق است.
يك نفر زنجيرهايش را پاره كرد . نامش را مجنون گذاشتند . مجنون اما نه
ديوانه بود و نه زنجيري . اين نام را شيطان بر او گذاشت . شيطان آدم را در
زنجير مي خواست .
ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست. ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد .
ليلي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند . ليلي زنجير نبود . ليلي
نمي خواست زنجير باشد.
ليلي ماند؛ زيرا ليلي نام ديگر آزادي است.
ارسال شده از دوست خوبم الهام ((پریزاد غم))
خدا به شیطان گفت :لیلی را سجده کن. شیطان غرور داشت، سجده نکرد.
گفت:من از اتشم ولیلی گِل است.
خدا گفت: سجده کن ، زیرا که چنین می خواهم.
شیطان سجده نکرد. سرکشی کرد و رانده شد؛ وکینه لیلی را به دل گرفت.
شیطان قسم خورد که لیلی را بی ابرو کند و تا واپسین روز حیات ،فرصت خواست. خدا مهلتش داد.
اما گفت : نمیتوانی، هرگز نمی توانی . لیلی دردانه من است. قلبش چراغ من است ودستش دردست من.
گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات.
شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود.
ومی کوشد بال لیلی را زخمی کند . عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد.
دستهایش پر از حقارت ووسوسه است .
او بد نامی لیلی را می خواهد . بهانه بودنش تنها همین است.
می خواهد قصه لیلی را به بی راهه کشد.
نام لیلی ،رنج شیطان است. شیطان از انتشار لیلی می ترسد.
لیلی عشق است وشیطان از عشق واهمه دارد
معنی حیات را در زیبای وقدرت باید جستجو کرد، هر لحظه از زندگی ما باید هدف عالی تر داشته باشد.
«ماکسیم گودکی»
سلام دوستان خوبم امروز یک کمک میخواهم یک کمک که شاید باعث تحول من بشه......
برای من مفهومی که از این ایه ی را پیدا میکنید را بنویسید......
«الیس الله بکافی بعبده»
به آرامی آغاز به مردن میکنی
،اگر سفر نکنی
اگر چیزی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرگ را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند
و ضربان قلبت را تندترمی کنند،
دوری کنی...
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
امروز زندگی را آغاز کن!
نگذار که به آرامی بمیری ...
شادی را فراموش نکن !
قدر امروز را بدانیم چون امروزاولین روز
روزی یک مرد ثروتمند ،پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند ،چقدر فقیر هستند.
آنها یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید :
نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد: عالی بود پدر …
پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: فکر کنم.
پدر پرسید : چه چیز از این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت :
فهمیدم که ما در خانه ، یک سگ داریم و آنها ۴ تا .
ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.
حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است.
در پایان حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود ،
پسر اضافه کرد:
متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم…
روزی جوان ثروتمندی نزد استادی رفت و گفت: عشق را چگونه بیابم تا زندگانی نیكویی داشته باشم؟
استاد مرد جوان را به كنار پنجره برد و گفت: پشت پنجره چه میبینی؟
مرد گفت: آدمهایی كه میآیند و میروند و گدای كوری كه در خیابان صدقه میگیرد.
سپس استاد آینه بزرگی به او نشان داد و گفت: اكنون چه میبینی؟
مرد گفت: فقط خودم را میبینم.
استادم گفت: اكنون دیگران را نمیتوانی ببینی. آینه و شیشه هر دو از یك ماده اولیه ساخته شدهاند، اما آینه لایه نازكی از نقره در پشت خود دارد و در نتیجه چیزی جز شخص خود را نمیبینی.
خوب فكر كن!
وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را میبیند و به آنها احساس محبت میكند، اما وقتی از نقره یا جیوه (یعنی ثروت) پوشیده میشود، تنها خودش را میبیند.
اكنون به خاطر بسپار: تنها وقتی ارزش داری كه شجاع باشی و آن پوشش نقرهای را از جلوی چشمهایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و همه رادوستشان بداری اینبار نه به خاطر خودت بلکه به خاطر خدا .
آنگاه خواهی دانست كه:
بنام خدایی که در این نزدیکی است ...
در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است .
او گفت : غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی .
به حرف خدا گوش کردم . شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم . جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر .
از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم .
دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : در شگفتم که غصه های من کجا هستند ؟؟؟؟
خدا با لبخندی دلنشین گفت: ای بنده من ! همه آنها نزد من ٬ اینجا هستند.
پرسیدم : پروردگارا !
چرا این جعبه ها را به من دادی ؟ چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟
گفت : ای بنده من ! جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی ...
یادداشتی از طرف خدا
به: شما
تاریخ : امروز
از: رئیس
موضوع : خودت
عطف به : زندگی
من خدا هستم.
امروز من همه مشكلاتت را اداره میكنم .
لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نیاز ندارم.
اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید كه قادر به اداره كردن آن نیستی برای رفع كردن آن تلاش نكن .
آنرا در صندوق ( چیزی برای خدا تا انجام دهد ) بگذار .
همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من ، نه تو .
وقتی كه مطلبی را در صندوق من گذاشتی ، همواره با اضطراب دنبال (پیگیری) نكن .
در عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفت انگیزی كه الان درزندگی ات وجود دارد تمركز کن .
ناامید نشو ، توی دنیا مردمی هستند كه رانندگی برای آنها یك امتیاز بزرگ است.
شاید یك روز بد در محل كارت داشته باشی : به مردی فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد .
ممكنه غصه زودگذر بودن تعطیلات آخر هفته را بخوری : به زنی فكر كن كه با تنگدستی وحشتناكی روزی دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار میكند تا فقط شكم فرزندانش را سیر كند .
وقتی كه روابط تو رو به تیرگی و بدی میگذارد و دچار یاس میشوی : به انسانی فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده .
وقتی ماشینت خراب میشود و تو مجبوری برای یافتن كمك مایل ها پیاده بروی : به معلولی فكر كن كه دوست دارد یكبار فرصت راه رفتن داشته باشد .
ممكنه احساس بیهودگی كنی و فكر كنی كه اصلا برای چی زندگی میكنی و بپرسی هدف من چیه ؟ شكر گذار باش .
در اینجا كسانی هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافی برای زندگی كردن نداشته اند .
وقتی متوجه موهایت كه تازه خاكستری شده در آینه میشوی : به بیمار سرطانی فكر كن كه آرزو دارد كاش مویی داشت تا به آن رسیدگی كند .
بسم الله صمد
پرنده بر شانههای انسان نشست. انسان با تعجب روبه پرنده كرد و گفت: "اما من درخت نیستم. تو نمیتوانی روی شانههای من آشیانه بسازی."
پرنده گفت: "من فرق درختها و آدمها را خوب میدانم اما گاهی پرندهها و انسانها را اشتباه میگیرم."
انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: "راستی، چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟"
انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.
پرنده گفت: "نمیدانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است." انسان دیگر نخندید.
انگار تهته خاطراتش چیزی را به یاد آورد؛ چیزی كه نمیدانست چیست.
شاید یك آبی دور، یك اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت: " غیر از تو پرندههای دیگری را هم میشناسم كه پر زدن از یادشان رفته است. درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نكند، فراموشش میشود. "
پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اینكه چشمش به یك آبی بزرگ افتاد ،
و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
آنوقت خدا بر شانههای كوچك انسان دست گذاشت و گفت:"یادت میآید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟
زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی .
راستی عزیزم، بالهایت را كجا گذاشتی؟"
انسان دست بر شانههایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس كرد.
آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست .
رسیدن به راستی و درستی چندان سخت و پیچیده نیست کافیست کمی به خوی کودکی برگردیم . 
الهی !
به هر صفت که هستم
خواست تو را می شناسم .
به هر نام که خوانند مرا ،
عاشق تو هستم .
تا جان در بدن دارم ،
از کوی تو بیرون نمی روم
بهشت بنده ی کسی است که تو
را دارد .
کسی که تو را در دل دارد ،
جاودانه ی عالم است .
"مسیحا برزگر "
سلام ...
چطورید دوستان ...
این روزها دوست دارم بیشتر مطالبم رنگ و بوی خدا را بده چون راستش وقتی به وبلاگ های دوستان سر میزنم واقعا یک جورهای دلم برای خودم ودیگرا میسوزه میبینم هرکی یک جوری قلبش شکسته یا اینکه منتظره روز وصال است تازه اینکه اگه وصالی باشه راستش من هم جزء یکی از گروه های منتظر ودل شکسته هستم ولی میبینم بی فایده است انقدر بنویس گریه کن خودت را بزن به درو دیوار اخرش هیچ میبینیم پیر شدیم رفت وزندگیمون را به خاطر یک بنده خدای تلف کردیم گرچه من برای همه ی افرادی که عاشق ومعشوقند احترام زیادی قائلم ولی تاکی...!!!
امااااااا ....
من دوست دارم تا انجای که توانستم نوشته هایم برای خدا باشه ولی این را هم یادم نخواهد رفت که من وبلاگم از همه چیز مملوء خواهد بود ...!!
دلداده
هنوز هم وقتی می گريم اشک ها بر گونه هايم بلوری ميشوند و مشکنند.هنوز هم دستی نيست تا گرمايش را به گونه های يخ زده ام تقديم کند........
هر چه غصه دارم همه از بی وفايی است.همه اشکها در حسرت وفاست......
وتنها اين منم و اين اشک ها که همدم من هستند.....
ميدانم که پرواز را بايد به خاطر سپرد چرا که پرنده مردنی است...اما چه بگويم که حتی پرواز را هم به خاطر ندارم پروازی که نشان از محبت و دوست داشتن باشد...
چه بر سر دلها آمده.........؟چه شده ايم....؟چرا آنقدر غريبانه به هم می نگريم...؟
تنها چيزی که نشان از عشق و دوستی می دهد را نمی توان در اين کوچه پس کوچه های غربت زده و ماتم زده زندگی ام يافت........هيچکس و هيچکس مرا به خاطر من دوست نمی دارد.........همه در پی خود اند هيچکس محبتش را بی دريغانه اهدای ديگری نمی کند.......
چه بر سر دلها آمده؟......
عاشقان عشق را فخر می فروشند چرا ارزان می فروشيمش؟
عشق بلند تر از آن است که پشت ابر های حيا های نا راستين پنهان شود.....
گريستم...گريه ام از سر حسرت وبيچارگی آدمها بود... چرا که ديگر نگاهی عميق نمانده که بتوان در پس آن عشق را جستجو کرد.
وعشق يتيم تر از آن بود که در رودخانه روزگار غرق شد.
چرا عاشق نيستيم؟..... دوست نمی داريم؟چرا؟چرا؟
وعشق مسيحای زندگی است که ديگر بارزنده بودنت را اعجاز می کند....
عاشق باش ....عاشق باش......
واژه غريبی است..........
واژه ای که روزها يا شايد هم سالهاست که با آن خو گرفته ام....
که چه سخت استانتظار...
هر صبح طلوعی ديگر است بر انتظار فردای من......
خواهم ماند تنها درانتظار تو...........
چرا نوشتم در برگ تنهايی ام از تو ؟
.....نمی دانم........
شايد روزى بخوانند بر تو عشق مرا.....
میمانم كه روزى خواهى أمد........
گريان نمي مانم
خندان براى ورودت.........
وجودم را سراسر عشق ميگيرد.......
و اشك شوق بر گونه هايم روانه ميشود.......
ميدانم باز خواهي گشت ميدانم.....
به ياد لحظات خوش انتظار و تنهايى
به ياد او و تقديم به او.........
شعبان ماه پيامبر و اعياد بزرگ!

... و اينک آغاز شعبان المعظم، آغاز ماهي با يادمانهايي عظيم! آکنده از عطر نامهايي شريف، سرشار از ساعاتي عاشقانه و لبريز از دقايقي عارفانه! شعبان؛ ماه نور، ماه فجر، ماه انتظار! شعبان، شکوه شکوفايي امامت!

و در نيمه اش در انتظار تولد موعد ...

الو ... الو ... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟
پس چرا کسی جواب نمیده ؟
یهو یه صدای مهربون بگوش کودک نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...
- بله با کی کار داری کوچولو ؟
خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده
- بگو من میشنوم
کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...
- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟
- فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور
اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید
و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شکسته شد :
ندایی صدایش در گوش و جان کودک طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...
دیگر
بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون،
خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ...
چرا ؟
ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من
خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل
بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره
هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل
بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست
نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟
مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!
خدا پس از تمام شدن گریه های
کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن
فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب
میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم
و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا
برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...
و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود...
در پیرامون وجه تسمیه این واژه دو دیدگاه وجود دارد[۳]:
-
یکی اینکه با توجه به اینکه در این سه روز به دلیل کامل بودن ماه، شبها روشن و سفید است، روزهای این سه شب را ایام البیض به معنای روزهای سفید نامیدهاند.
-
دیگر اینکه در حدیثی از پیامبر اسلام آمده است هنگامی که آدم خطایی که ترک اولی بود را انجام داد بدنیش سیاه شد. پس از آن بر قلبش الهام شد که روزهای ۱۳ و ۱۴ و ۱۵ را روزه بگیرد. هر روز از این روزها را که روزه گرفت، بخشی از بدنش سفید شد، وقتی سه روز تمام شد، تمام بدنش سفید شده بود. به همین دلیل این روزها را روزهای سفید گفتهاند.

،،، خلوت با دوست ،،،
انسان در پی دستیابی به کمال، به دنبال انتخاب است و اعتکاف انتخابی نیکوست، انتخاب همنشینی با قدسیان و فرشته خویان. معتکف، با پیوندی محکم و ناگسستنی با مبدا هستی، در پی نزدیکی به محبوب، با چشیدن طعم شیرین وصل، چشمه سار جان را از زلال حضور، لبریز میسازد و با خطاب "ارجِعی اِلی رَبّکَ" به منزلگاه دوست میشتابد و با او خلوتی معنوی را میآزماید.
اعتکاف سنت اسلام. عاشقان واله و شیدا، در سیزدهم و چهاردهم و پانزدهم ماه رجب، پرده نشین وادی سلامت گشته و در کوثر بخشایش جان و تن شسته و صورت و سیرت از پلیدی و رذیلت میزدایند.
مؤمنان در این ایام، مرغ جان را در حریم امن دوست به پرواز آورده و با دلی لبریز از ذکر و دعا، به ضیافت رب الارباب بار یافته و سر بر آن آستان بینیاز میسایند و .... تا یار که را خواهد و توفیق که را باشد.
عاکفان کوی دوست، با حضور در صحن و سرای دوست، پلههای سلوک را پیموده و پله پله به خدا نزدیکتر میشوند. معتکف روزهاش، نمازش، حضورش در مسجد و دیگر اعمالش مایه تقرب است. در خانه دوست، سفرهایی از مغفرت و بخشایش گسترده شده و عاکف با صیقل روح و روان، زنگار گناه از دل میزداید و مهیای ضیافت بزرگ در ماه وصال میگردد. ماهی که عشاق از سفره پرفیض الهی، لقمههای راز بر میچینند.
اعتکاف پرورش جسم و جان است، انسان آمیزهای است از این دو و نیازمند پرورش در ابعاد وجودی خود؛ انسان به دنبال سعادت و کمال است، روح انسان نیازمند نیایش است، مناجاتی شیرین و زیبا، هم کلامی موجودی ضعیف با منشا قدرتها. تنوع عبادات به دلیل نیازهای گوناگون انسانی است، هر عبادتی جوابگوی نیازی از اوست. نماز، زنگار غفلت از روان میزداید و صیقل روح و روان است. روزه، پالایشگاه خلوص و نردبان صعود است. حج، شرکت در آزمون الهی و قطع تعلقات و دلبستگی دنیوی است. عبادات مالی؛ چون خمس و زکات و صدقات، دمیدن روح ایثار و گذشت در وجود آدمی است. اما اعتکاف، آمیزهای از چند عبادت با فضیلت است. روزه که خود عبادتی ارزشمند است شرط اعتکاف است. حضور در مسجد و خواندن نماز هم شرط آن است. عاکف سه روز در مسجد مقیم میگردد و جز برای ضروریات، کوی دوست را ترک نمیگوید. خود را از حلال باز میدارد تا با تمرین بندگی، جهاد با نفس را بیازماید. اعتکاف عهد مودّت و میثاق مجدد با پروردگار است.
ایام بیض در پیش است زمان عرشی شدن فرشیان؛ اعتکاف با همه فضیلتش، زن و مرد را به خود میخواند، انسان را میخواند تا در دنیای های و هوی و دود و دم، معراج انسانیت را به تماشا بنشینیم. فرصت طلایی عمر در پیش است و ایام در گذر؛ پس همتی باید تا با حضوری سبز از همسفران کوی دوست گردیم.

شب است وغربت ...
باید سکوت کرد تا نگاهی سرد از این دنیا ما را بیمار نکند ...
اری سکوت ...!!
اما ایا این سکوت به پایان میرسد ؟؟
وایا بعد از این سکوت طولانی فریادی خواهد بود !!!
تا شاید خوبان را از این خواب بیدار کرد؟؟؟!!

** **ستاره ** **
روزی یکی از ستاره ها به من چشمک میزد ومن در تعجب ولی خوشحال بودم که ستاره ی به این زیبای به من چشمک زده خلاصه شب روز دوم به این فکر افتادم که این پیغامی از طرف «خدا» برایم اورده ومن نیز از شدت خوشحالی پیغامی نیز برای معشقوم به دست ان ستاره زیبا فرستادم ودر ان نوشتم:
*** ای خدا من در کلبه فقیرانه ی خود چیزی دارم***
***که تو درعرش وکبریای خود نداری***
***من همچون توئی دارم ولی تو همچون خودی نداری***

*شمع *گل* پروانه ...
*شمع مظهر روشنای وفداکاری است...
* گل مظهر زیبای وخوشبختی است...
*پروانه مظهر ازادی وپرواز...
؟!؟!ومن کدام یک از اینانم؟!؟!
اری مثل همیشه باید اعتراف کنم که من شمع هستم همان شمعی که با نورش تاریکی را به روشنای وناامیدی را به امید تبدیل میکند
اری من همان شمعم که خود میسوزم وبا سوختنم امید وروشنایی را برای دیگران می اورم ومیگذارم

دوست جون جونیم قرار چند روز دیگه از کشور برای همیشه برود از طرفی خیلی براش خوشحالم که داره به ارزوهای دیرینش میرسه از طرفی دلم بدجور گرفته که همچون دوستی مانند او را دارم از دست میدهم
واقعا دیگر طاقت فراق از عزیزان را ندارم وحتی گفتن خدانگهدار عزیز دلم...
واقعااا چرااااا باید از هم روزی جدا شویم واز هم فاصله ها وزمانها را از هم دور بگذارنیم....... راستش خسته شدم احساس میکنم دیگر نمیتوانم انگونه که باید بنویسم فقط:
خســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــته شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اوردم واین سایت این است عزیزان:http://www.urmiacity.com/fal/

